دیرگاهی است دراین تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی
درو دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش و همی است ز بندی رسته
نفس ادم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادیی شب
در بروی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من میخندد
نقش هایی که کشیدم در روز
طرح هایی که کشیدم در شب
روز پیدا شدو با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
دست ها پاها در قیر شب است.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 20:17  توسط لوسین
|
كوله پشتي را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت تا كوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت نهاني رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود مسافر با خنده اي رو به درخت گفت چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن !و درخت زير لب گفت اما تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش مي دانستي آن چه در جست و حوي آني همين جاست!!!!!!!!
مسافر رفت و گفت يك درخت از راه چه ميداند پاهايش در گل است او هيچگاه لذت جست و جو را نخواهد يافت ؟ مسافر با كوله سنگينش رفت ........هزار سال گذشت هزار سال پر پيچ و خم هزار بالا و پست . مسافر بازگشت رنجور و نااميد خدارا نيافته بود اما غرورش را گم كرده بود.............
به ابتداي جاده رسيد جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود درختي هزار ساله وسبز كنار جاده بود زير سايه اش نشست ، درخت را به ياد نياورد ولي درخت او را شناخت ، درخت گفت سلام مسافر در كوله ات چه داري ؟مرا مهمان كن ..مسافر گفت بالا بلند تنومند شرمنده ام كوله ام خالي ست ......درخت گفت وقتي چيزي نداري همه چيز داري اما آن روز كه مي رفتي در كوله ات همه چيز داشتي ، غرور كمترينش بود ......قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت و دستهايش از نور و روشنايي پر شد و چشمهايش از هجرت درخشيد و گفت هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه چيزا يافتي !!!!!!!درخت گفت زيرا تودر جاده رفتي و من در خودم ، كه پيمودن خود دشوارتر از پيمودن جاده هاست ...........
كاش همه درس ميگرفتتد 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:38  توسط لوسین
|
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 20:10  توسط لوسین
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:49  توسط لوسین
|
يك غريبه پا مي ذاره روي جاده هاي ترديد
يه پرنده پر مي گيره زير سايه هاي خورشيد
يه مسافر عزيزي داره آرزوي رفتن
داره ميرسه به پايان نمي ده تن به شكستن
يه هواي تازه مي خوام براي نفس كشيدن
واسه نوشتن از شب طرحي از غروب كشيدن
تو دلم پر از غروره دل من يه دنيا نوره
اما افسوس همه عالم واسه من سوت و كوره
من و اين دل شكسته تو اين شباي گنگ
مي خونيم از غم و دوري كه بشيم از گريه لبريز
من و فردا و دل من روزاي خوشي نداريم
ما چه تنها و غريبيم هميشه چشم انتظاريم
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:23  توسط لوسین
|
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 15:52  توسط لوسین
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 9:17  توسط لوسین
|
هركاري نشان دهنده شخصيت فردي است كه آن را انجام ميدهيم..........با خود صادق بودن يعني هميشه نهايت تلاش خود را در انجام دادن هر كار كه به عهده ميگيريم
درستي يعني هميشه با همه صادق ، روراست .......يعني با خودمون صادق و با ديگرانم صادق.......
اين يعني اينكه نه تنها دروغ نگيم بلكه هرگز با دروغ زندگي نكنيم.......باخود صادق بودن درحقيقت نقطه آغاز رشد اخلاقي ماست.....باخود صادق بودن به معناي فريب ندادن خود و بازي نكردن با ذهن خودمو نه 

صداقت يعني به خود گوش دادن و به نداي دروني اطمينان كردن پس به غريزه خود گوش كنيم و به آن اجازه دهيم تا ما را درانجام موضوع درست راهنمايي كند !!!!!!!!!
پس هرگز صداقت و درستي خودمونا با لب گزيدن و امتناع از گفتن آنچه به راستي فكر ميكنيم زير سوال نبريم.....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 22:44  توسط لوسین
|
طبیعت شوخی نمیکند ........جدی است . او همیشه واقعی است ...............همیشه جدی و سختگیر است.............همیشه درست عمل میکند و خطاها و اشتباهات همیشه از سوی انسان هاست. او انسانی را که از او قدردانی نمیکندحقیر میکند و اورا طرد می کند و خود را به انسان شایسته خالص و واقعی تسلیم میکند و تنها برای او پرده از اسرار بر می دارد.
( گوته)
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 11:3  توسط لوسین
|
سلام..الان مهمترین اتفاق اینه که با وروجک جان کلاس نرفته و در سایت دانشگاهیم....
ها هاها.......

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 13:31  توسط لوسین
|