تبليغاتX
ستاره کو؟

ستاره کو؟

روزنوشت

سهراب گفته.........

دیرگاهی است دراین تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

درو دیوار بهم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش و همی است ز بندی رسته

 

نفس ادم ها

سر بسر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

 

دست جادیی شب

در بروی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من میخندد

 

نقش هایی که کشیدم در روز

طرح هایی که کشیدم در شب

روز پیدا شدو با پنبه زدود

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

دست ها پاها در قیر شب است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 20:17  توسط لوسین  | 

بی نتیجه......

كوله پشتي را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت تا كوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت نهاني رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود مسافر با خنده اي رو به درخت گفت چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن !و درخت زير لب گفت اما تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش مي دانستي آن چه در جست و حوي آني همين جاست!!!!!!!!

مسافر رفت و گفت يك درخت از راه چه ميداند پاهايش در گل است او هيچگاه لذت جست و جو را نخواهد يافت ؟ مسافر با كوله سنگينش رفت ........هزار سال گذشت هزار سال پر پيچ و خم هزار بالا و پست . مسافر بازگشت رنجور و نااميد خدارا نيافته بود اما غرورش را گم كرده بود.............

به ابتداي جاده رسيد جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود درختي هزار ساله وسبز كنار جاده بود زير سايه اش نشست ، درخت را به ياد نياورد ولي درخت او را شناخت ، درخت گفت سلام مسافر در كوله ات چه داري ؟مرا مهمان كن ..مسافر گفت  بالا بلند تنومند شرمنده ام كوله ام خالي ست ......درخت گفت وقتي چيزي نداري همه چيز داري اما آن روز كه مي رفتي در كوله ات همه چيز داشتي ، غرور كمترينش بود ......قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت و دستهايش از نور و روشنايي پر شد و چشمهايش از هجرت درخشيد و گفت هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه چيزا يافتي !!!!!!!درخت گفت زيرا تودر جاده رفتي و من در خودم ، كه پيمودن خود دشوارتر از پيمودن جاده هاست ...........

كاش همه درس ميگرفتتد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:38  توسط لوسین  | 

روز به ياد ماندني!!!!!!!

به چه روزي ........روز طرح....دلم برا استاد مي سوزه  آخه از ساعت هشت و نيم حرف ميزنه و كركسيون ميكنه از همون صبح ميگه بشينيد كار كنيد اما امان از اين بچه هاي اين دوره زمانه .......حالا اينا به كنار واي از اين سر وقت اومدنشون......واقعا كه وقت شناسن يه سري ساعت هشت و نيم ...دوتا ساعت ده ....واي واي واي اوني كه ساعت يازده و نيم بياد ...ساعت دوازدهم كه وقت استراحته......اما اينم بگم  يه وقت نگين داره از خودش تعريف ميكنه ولي هميشه سر وقت ميرم كمم پيش مياد كه سر كلاسانرم.حالا اينا را بيخيال متراژ كريدر دانشكده را كمتر كسي پيدا ميشه تا حالا حساب نكرده باشه ..... از بس سر كلاس ميشينند..به قول يكي از بچه ها اگه استاد كاري داشته باشه بايد يكي يكي بياد ببردشون توي كلاس.....تورا خدا نظم را از بچه هاي معماري ياد بگيريد البته فقط كلاسهاي عمليمون اينجوريه  

مثلا امروز يكي ميخواست باهام قهر باشه.......اما چي شد !!!!!!تاب نياورد و اومد حرف زد راستي امروز دو دفه نزديك بود بخورم زمين   پگاه عزيزما بگو كه حالش خوب نبودكلا امروز بچه ها حالشون گرفته بود نميدونم چرا البته خودمم يكيشون بودم..............

اما خبر آخر !!!!!!!يه كاري ميخواييم انجام بديم اگه بشه چي ميشه .....حالا انجام بديم تا بعد منتظر باشيد     

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 20:10  توسط لوسین  | 

خبر.......

چه خوبه بريم تفريح......اما مچ يه سريا گرفته بشهصبح حركت كني و بري تو دل طبيعت و كلا با فاميل خوش بگذروني.....ساعت ۵بعدازظهر با دوتا اتوبوس روبرو بشي ......اوه ببيني بر و بچه هاي  دانشكده اومدن به قول ايرونیا صفاسیتیخلاصه خواستم برم تو جوشون بازم فکر کردم دیدم ارزشی نداره .....آآآآآخه اصلا بیخیال هیچی نمیگم!!!!!!!! به یکیشون خبر دادم دیدمتون چنان بهم ریخت که ..........اما برای اینکه خودشا خوب نشون بده یه چیزی بهم گفت که حسابی عصبانیم کردو تا چند ساعت  پیش که  حالشا گرفتمو انداختمش به معذرت خواهی لازم به ذکره همین جا به وروجک عزیزم و دوست دیگرم تبریک بگم آخه خودشون همه چیا میدونن(فه فه و ممد)که تو جوشون بودن خلاصه حالشا گرفتم آخه طرف پرو تشریف داره.........آخیش راحت شدم

بعد این حرفا بگم امروز ۱۲ اردیبهشته .......همه میدونن چه روزیه ...آره؟؟؟؟؟؟آفرییییییین روز ......احسنت روز معلم .....یادش بخیر اون معلم اول ابتدایی که همه چیزا بهم یاد داد .......البته هر چند وقت یه بار که میبینمش کلی ازش قدردانی میکنم .....خوبه همین جا از معلما و اساتید محترم تشکر کنم و بهشون تبریک بگم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:49  توسط لوسین  | 

ترديد......

يك غريبه پا مي ذاره روي جاده هاي ترديد

     يه پرنده پر مي گيره زير سايه هاي خورشيد

يه مسافر عزيزي داره آرزوي رفتن

    داره ميرسه به پايان نمي ده تن به شكستن

يه هواي تازه مي خوام براي نفس كشيدن

   واسه نوشتن از شب طرحي از غروب كشيدن

تو دلم پر از غروره دل من يه دنيا نوره

   اما افسوس همه عالم واسه من سوت و كوره

من و اين دل شكسته تو اين شباي گنگ

    مي خونيم از غم و دوري كه بشيم از گريه لبريز

من و فردا و دل من روزاي خوشي نداريم

    ما چه تنها و غريبيم هميشه چشم انتظاريم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:23  توسط لوسین  | 

تولدي ديگرهمراه با آرزو.........

سال ۶۷ در يك شب باراني يعني ۶ارديبهشت اونم  در ماه معنوي رمضان به دنيا اومدم..........هميشه مي خندم.....در جمعي كه هستم سعي ميكنم هميشه شاد باشم  سعي ميكنم انرژي مثبت انتقال بدم......رابطم با ديگران خوبه......روراستم ولي زودرنجم.......ازكسي كه به من نارو بزنه دلخور ميشم از نامردي بدم مياد اما كينه اي نيستم ......زود همه چيزا فراموش ميكنم......دركل فرد درونگرايي هستم    

كاش آسمان درد كوير را ميفهميد واشكهاي خودرانثار گونه هاي ترك خورده او ميكرد .......كاش واژه حقيقت با لب همه صميمي بود آنقدر كه براي بيانش نيازي به شهامت نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 15:52  توسط لوسین  | 

خودت بخون...................

درمسیر زندگی راه می رفتم ُ چیزی شبیه یک راه توجه مرا به نقطه ای که مانند رودی هوس انگیز تا انتها روشن بود فراخواند.کنجکاوی از چشمانم سرخورد جاده ای تا افق روبروی چشمانم جاری بود  تلاشم را کردم ......تا به هدفم رسیدم دوان دوان به آنجا رسیدم خیلی ها بودن که تازه یا قبلا وارد این عرصه شده بودن به آنها سلام گفتم .....این موقع بود که کمربند را باید محکم بست چرا که مسیر طولانی در پیش داریم....................اکنون که بیشتر این سفر را پیش برده ام آن زمان را به یاد می آورم که تازه واردی بودم در میان جمع و حسرت یک رویا که به آن رسیده بودم ........چیزی نمی دانستم ولی اکنون......پس همان جمله خواستن توانستن به کار میرود.......................اکنون که به آخرهای راه نزدیک میشوم مسیر پیچیده تری در پیش دارم باید به هم دوره های خودم خسته نباشید بگم که به انتهای جزیره کم کم داریم میرسیم پس بهتره چشمانمان عمیق تر را باز کنیم

فردا روز بزرگیه به خودم و خودشون و همه دانشجویان این رشته تبریک میگمآری روز بزرگداشت شیخ بهایی و روز معمار است.........

معماری چیزی هنری است . پدیدهای از احساسات و انگیزه هاست که در فراسوی چون وچراهای ساختمان سازی جریان دارد.......................

                                                                                                                                          "لوکوربوزیه" 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 9:17  توسط لوسین  | 

نهايت تلاش.........

هركاري نشان دهنده شخصيت فردي است كه آن را انجام ميدهيم..........با خود صادق بودن يعني هميشه نهايت تلاش خود را در انجام دادن هر كار كه به عهده ميگيريم

درستي يعني هميشه با همه صادق ، روراست .......يعني با خودمون صادق و با ديگرانم صادق.......اين يعني اينكه نه تنها دروغ نگيم بلكه هرگز با دروغ زندگي نكنيم.......باخود صادق بودن درحقيقت نقطه آغاز رشد اخلاقي ماست.....باخود صادق بودن به معناي فريب ندادن خود و بازي نكردن با ذهن خودمو نه

صداقت يعني به خود گوش دادن و به نداي دروني اطمينان كردن پس به غريزه خود گوش كنيم و به آن اجازه دهيم تا ما را درانجام موضوع درست راهنمايي كند !!!!!!!!!

پس هرگز صداقت و درستي خودمونا با لب گزيدن و امتناع از گفتن آنچه به راستي فكر ميكنيم زير سوال نبريم.....

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 22:44  توسط لوسین  | 

یک معیار

طبیعت شوخی نمیکند ........جدی است . او همیشه واقعی است ...............همیشه جدی و سختگیر است.............همیشه درست عمل میکند و خطاها و اشتباهات همیشه از سوی انسان هاست. او انسانی را که از او قدردانی نمیکندحقیر میکند و اورا طرد می کند و خود را به انسان شایسته خالص و واقعی تسلیم میکند و تنها برای او پرده از اسرار بر می دارد.

                                                                                   ( گوته)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 11:3  توسط لوسین  | 

سلام..الان مهمترین اتفاق اینه که با وروجک جان  کلاس نرفته و در سایت دانشگاهیم....

ها هاها.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 13:31  توسط لوسین  |